اوایل ذوق زده میشد از دیدنم
از این که هر بار با یه دختر میام تو کافه، یه چشمک و لبخند میزد که یعنی حواسم هست دفعه قبل با یکی دیگه بودی و
اومدی نشستی رو میز کنار پنجره، رو به خیابون.
اونقدر افسار بدبختیم ول شد
که حالا دیگه خبری از لبخندها و چشمکها نیست
جاشو یه نگاه دیگه گرفته
بیچاره فکر میکنه همین روزاس که دست مادرشو بگیرم با خودم بیارم کافه...
همین داستانو ضرب کن تو تمام رستورانا، پیاده روها، خیابونا ...
ببین من و شهر از هم چی می کشیم...
که زنهای بیوه و طلاق گرفته به پشتشون بستن، - مثل اونی که با پارچه زرد اخرایی روکش شده بود - ،
از عدالت تلنبار شدن - از حقوق سیصد هزار تومنی با اضافه کارِ خوابیدن اجباری زیر مدیر بیست سال کوچیکتر -
مگه نمیبینید تو آمریکا و آلمان و فرانسه خیلی از باسنها مثل چوب خراطی شده است؟
همین کوچیکیشون
همین نبود عدالت
کشوندشون تو وال استریت
« جنبش مردان خواهان باسنهای بزرگ بر علیه نظام سرمایه داری »

